تبلیغات
Artoza
قالب وبلاگ
Artoza
 
اگه قصه ی من اینه واسه فردا بمونم ... من می خوام برای دنیا یه ترانه بخونم
از صدای پای بارون و بهار و آدم ... آدمیت فراموش شده پشت هزار و یک دم

آرزوهای قشنگ دختری 5 ساله ... که میگه بابا مامان دنیا چقدر باحاله
خبری نداره اون، از غم فردای خودش ... تو خیالش خوب میبینم که چه قصری داره

از سکوت ماهی حوضی که دلش با دریاست ... قسمتش حالا همینه، به خدا نیست به ماست
مرگ آروم و اسیری سرنوشتش شده هان؟ ... مگه جرم اون چی بود که زندگیش همه فناست؟!

تعبیر زندگی امروز چرا واسه آدمه؟ ... ای دنیا گوش بده دنیا، گرچه صدام خیلی کمه
میشه تو به حرف بیای حالا دیگه داد بزنی ... زمینو بلرزونی آتیش به دریا بزنی

بشکنی نسل من و آدم وآدم سازی ... تا تو رو دیگه ببینم مثه قبل میتازی
اگه باز آروم بشینیو نگا کنی فقط ... قول میدم دنیای خوبم، آخرش میبازی





[ جمعه 17 شهریور 1391 ] [ 05:12 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
من و تو و ما و شما روزی هزاربار میریم تو آپشن قیاس مردم، نرم افزاری که فابریکی رو مغزمون خدا نصب کرده و به هیچ وجه قابل فرمت نیست، نگو نمیفهمم چی میگی که خوب میفهمی، توام داری، هر سال ورژن جدیدترش میاد و یه ویژگی جالب داره اونم اینکه مثل اثر انگشت فقط مخصوص یک نفره، قیاس روزانه یکی از تفریحات سالم و هیجان انگیز، تو نسبت به بقیه برتری؟! تو نسبت به بقیه سرتری؟ گروه ما نسبت به همه بهتره! و و و ... دلیل برتری هیچوقت نتونستم بفهمم، کی میگی آدمارو من و تو بخوایم قیاس کنیم، مگه ما کی هستیم، چرا عددی شدیم ماها؟ یکی دو یکی سه یکی ده یکی هزار، همه آدمیم تا اونجایی که من میدونم، همه صاحب نظریم و عقل داریم که اون چیزی که می خوایم باشیم پس واسه خودمون برتریم و این قیاس بقیه چیزی جز تفریح نمیتونه باشه، یکم قیاس نکنیم، یکم حداقل واقعی قیاس کنیم، اول از همه به خودم میگم تا توام بشنوی... .

[ پنجشنبه 16 شهریور 1391 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
چشم نوازم یا خراش میندازم بر روی چشمانت؟، رنگی ام و بی نام، سیاه و سفید هم رنگ بودند، دیگر نیستند؟! نمیدانم شاید کم پیدایشان کنم دیگر، ذهنم پر شده است از مداد رنگی هایی که رنگشان بی نام مانده، چرا آبی و قرمز و زرد و شایدم سبز رنگ شدند، چرا این ها نام دارند، تقصیر من چیست که بی نام مانده ام، جایی برای من نیست، من نام خودمم را می خواهم، مرا به نام دیگری صدا نزن، سبز کم رنگ و پررنگ بازی است، من به رنگ خودمم، به رنگ بارون، راستی چرا بارون بی رنگ است، بی رنگ است؟ یا نه آن هم بی اسم ماند؟ یا اسم رنگ آب رویش گذاشتند، چرا؟! چرا رنگ خودت باشی امروز سخت شده است؛ چرا رنگ عوض کردن را به آفتاب پرستان لال نسبت می دهی؟ تو خود چند رنگ داری؟ پاسخ هیچ را نمیدانی و منم مثل تو ... .




[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 11:40 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
ناگهان ندایی می آید که ماستمان تمام شده و باز باید شیر را بخریم، ماستمان تمام شده ولی ما ستممان تمام نشده، هررزو بیش از دی، فکر تمامی اش هم یک توهم است، هیچ گاه اتمامی دارد؟ بعید میدانم، ستم گر شده ایم یا ستم دیده و یا نه ستم پرور، کجای قصه زندگیمان بوده که یک روزش بی ستم سپری شود و یا از کنارش نگذریم و فقط سهم ما یه نیشخند و یه نوار فکری چند ثانیه ای در ذهن بیشتر نبود، کاش می شد هر پیاله ستم که روا می شود از سطل ستم کم شود، کاش دیگر نگوید مادرم که ماستمان تمام شده و یک بار هم بشنوم که در تکلمش اشتباه شود و بگوید ما ستممان تمام شده.


[ جمعه 10 شهریور 1391 ] [ 02:23 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
به کجا چنین شتابان ... این جهان زتو بپرسد ... و تو در جواب حرفش ... به سکوت ناله ها کن
بی هدف چرا دویدی؟ ... تو مگر سراب دیدی؟ ... نه سرابی نه جوابی ... پی خود به خود رسیدی؟
بنگر اندورن عالم ... گر شوی تو باز مبهم ... لیک در لحظه بمانی ... که چه ها نکرد آدم
تو مقصرش که نامی ... خود من یا خدایی ... که به او عقل داده ... که گمان کند که برتر
... شده و کند خدایی؟

همه شب در این امیدم ... که جهان خالی ز آدم ... بکند شکر خدایش ... به هر بازدم و دم





[ چهارشنبه 8 شهریور 1391 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
دلم را بشکاف ای اره برقی پرصدا، هیچ نمیگویم، نترس، آری ادامه بده تا زمانی که قلب سیاهم را ببینی، آنوقت بس است حالا نوبت توست، آری ای انسان بی ریا، بیا جلو، آهای کودک لنگ بدست، تا کی میخواهی شیشه هارو پاک کنی، کمی هم به قلبها برس که سیاه تر از همیشه شدند، شیشه پاک کن داری؟ یادت باشد برای قلب ها حتما گلرنگ باشد، قلب ها بسی بی رنگ و خاک آلود شدند ای رفیق، حسابی بسابان که در به در بدنبال سر و سامانند ... .

[ سه شنبه 7 شهریور 1391 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
زندگی برنده همیشگی، سلام خوبی؟ منم همون همیشه باخته، همیشه فک کردم چجوری میتونم روتو کم کنم ولی فکر بیخودیه چون هیچوقت نشد، از اون اولش تو برنده بودی و این از قبل تعین شده بود.

اومدنمون تو زندگی جبر بود، رفتنمونم جبر، همیشه دنبال خودت کشوندیمون و گفتی این اسمش قسمت، عجب رویی داری تو بخدا، هرراهیو بگی رفتم تا شکستت بدم ولی نشد، یکی میگه به هدفات برس این یعنی بردن دیگه، آقا بهشونم رسیدیم بعد چی میشه خوب باز یه هدف دیگه! اینکه شد یه بازی فقط! یکیم میگه خوب خودکشی هست که اینجوری آدم میبره زندگیو، آخه برادر من خودکشی که از هر تسلیمی تسلیم تره، پس چیکا کنیم؟ یعنی واقعا همیشه سه امتیاز مال زندگیه! اونم با گل آبراژ بالا!؟



[ سه شنبه 7 شهریور 1391 ] [ 12:06 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
ادعا میکنم آدممو پا به پای تو ای زمونه جلو می آم تا یه روزی که ازت جلو بزنم و اونروز دیگه هیچی نیست، آدمم و نقش پذیر، صورتم رو نبین که هزاران چهره در پشتش پنهان شده و تو ای آدمیزاد فک میکنی تو خودت زرنگی و نمیدونی که زرنگ نیستی و زنگی هستی، آره یه مار زنگیه خوش خط و خال که هی دور خودت میپیچیو هرروز خفه تر از دیروز، تا کجا میخوای بری با این عقلت که فک میکنی دلیل برتریت شده، دریغ از اینکه با همین تفنگ مرگبار که محکم فشار دادی روی مغزت واسه خودت یه تهدید جدی محسوب میشی، از دو سه متر رسیدی به یک و نیم و منم گمون کردم که کوتاه و کوچیک شدی، ولی افسوس که وقتی میبینمت هزاران متر تو مغزت جا دادی و نمی تونم پیش بینیت کنمو نگرانم از آیندت ... کمی ترمز کن اگه حال داشتی و کمتر بچسب به داشته های بی ارزشی که حاضری براش قید همه چیزو بزنی، یا حداقل وانمود کن که قید خیلی چیزارو نمیزنی و براشون یکم به اندازه ی یه سلام هنوز ارزش قائلی، فقط یه سلام کافیه ... .



آدمک آخر دنیاس بخند ... آدمک مرگ همین جاس بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی ... به خدا مثه تو تنهاس بخند

[ دوشنبه 6 شهریور 1391 ] [ 10:28 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
آزادی با طعم ناچاری... حالم به شعر نیست پش شر می کنم فقط تو لایک کن، درگیر خیابانم و آدم... هه آدم نگو،دوپای سخنگوی عصبی قرن 21... چه کسی گفت انسانم آرزوست... غلط کرد، من حیوانم آرزوست... تعطیلی بانکم آرزوست... نابودی پول و چک و ثروت و ماشینم آرزوست... شینم آرزوست نه سینم... هفت شینم آرزوست...هندونه توی حوض آبی پر ماهیم آرزوست... قدیم قدیما که نبودیمو و شنیدیمم آرزوست...

[ یکشنبه 5 شهریور 1391 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
سکوت مطلق و آرام، صدایت مرا سرد می کند نه جریان هوا، بسی اندوهگین و دردناکم، تحمل می کنم شاید امیدی باشد به فردا، خوشی ام با توست ای آپدیت روزانه، روبرو شدن بس است بگذار در پشت سیم ها بمانی و آدم بمانی و فکر کنم که آدم مانده ای... دوستی ام را فیلتر می کنند و دشمن ام را رودررویم... بس است دیگر اسیری...ده هزار تومان خرج می کنم و تبر آزادی بر دستبند فیلترینگ ایران می زنم با وی پی ان هلندی، آزادی را تجربه می کنم بازهم، آزادی با طعم تلخ دلخوشی با 99% تلخی.

تو هم مثل منی و مثلم باش و میدونم هستی، آدم واره ایم من و تو و یا نه آدمیت کو؟! همون رباتیمو زندگیمون شده پازل که هر روز بهم میریزه و ما باز از صب تا شب میسازیمش هرجور شده، تکه هاش اکثرا کم می آد و اگه یه روزم کامل بشه، خوب گوش دادی اگه یه روزم کامل بشه فقط و فقط یه روزه و باز دوباره من و توییم که داریم پازل های جدیدترو تجربه میکنیم، بدو آقا بدو آقا 500تکه هم از راه رسید، چه جالب یعنی دغدغه بیشتر تو زمون ما بیشتر طرفدار داره، عجیب غریبیم ما آدما...!

پس بچسب به همون آزادی تلخ و دلخوش کنندت یوقت فکر فرار نزنه به سرتا ای هم بغل دستی.

[ یکشنبه 5 شهریور 1391 ] [ 02:57 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
یافتم وای یافتم، آرام زندگانی، مثل هیچکس و هیچ چیز، باید طلا گرفت اسمت را،خوب می دانی هیچ وقت نشد درآغوشم باشی و ارام نباشم، ای آرام من، آرام من و امثال من،آرام سر و درد رفیقانم، ای مونس و هم یارم، ای لب قرمز براق بی همتا، تورا من چشم در راهم، خدای من تو گشتی و طبیب حال حیرانم

تو بی همتا،تو بی مانند، تو ای ژلوفن 400





[ یکشنبه 5 شهریور 1391 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
و امروز باید نوشت، نباید فک کنی چی میخای بنویسی فقط بنویس خودمون میفهمیم چی میگذره، از این زمونه نوشتن دیگه هنری نیست که عزیز من، تا دلت بخواد دغدغه و فکر و ذکر هست دیگه، قبلنا همه میگفتن عشق و اینا، حالاشده کشک واینا، دمه ماها گرم که خوب و بد روزگارو ادعا میکنیم چشیدیم ولی ای آقا هرچی فک میکنم خوباشو یادم نمیاد، توام فک کن ببین خوبی بود اصلا، به قول یارو گفتنی اینجا فعلا نفس میکشیم، زندگی که تعطیل، آقا این حرفا چیه شما هدف داشته باش و برنامه بقیش درسته، آخه عمو جانی که اینو در گوش من میخونی پس کو این هدف که نمیرسیم بهش.

چی بنویسم که حال کنی بخونی تو اینهمه امواج و تشعشعات و چرندیات اطرافت، میدونم دیگه با این چیزا حال نمیکنی، بابا فیس پوک هست دیگه وبلاگت چی چیه! آره خوب راست میگی، عجیب حال نداریم یه متنو بخونیما، الان 4تا عکس میذاشتم با سوژه خنده بیشتر طرفدار داشت ولی خوب حداقل چرند نوشتنو به الاف تو نت گشتن ترجی میدم.

روزی چند خط از زندگی و آدما و اینور اونورا و... حال کردی سر بزن و بنویس توام، به قول پسرخاله میه چیه چرند دیگه ولی میدونم هضمش واسه امثال نسل 60 خیلی آسونتره تا نوشته های قلمبه سلمبه.

[ یکشنبه 5 شهریور 1391 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


در اورتیژیا،در جزیره ای که بخشی از سیراکوز یعنی بزرگترین شهر سیسیل را تشکیل می دهد،چشمه ای مقدّس قرار دارد که آن را آرِتوزا می نامند.گرچه زمانی آرِتوزا نه چشمه یا رودخانه بود و نه یک پری آب زی،بلکه زن شکارچی جوان و زیبارویی بود از پیروان آرتمیس.این زن هم مانند بانویش آرتمیس هیچ علاقه ای به مردان نشان نمی داد،و نیز مثل او به شکار و به‌آزاد و رها گشتن در جنگلها و بیشه زارها دلبسته بود.

یک روز که از دنبال کردن شکار خسته و عرق ریزان بود به رودخانه ای رسید که آبی زلال چون بلور داشت و درختان بید نقره ای بی شماری بر آن سایه افکنده بودند.برای آب تنی جایی از این بهتر دیده نمی شد.آرِتوزا لباس از تن بیرون آورد و به درون آب سر و دلپذیر شد.چند لحظه آسوده خاطر به هر سو شناکرد.اندکی بعد حس کرد گویی چیزی در آب زیر پایش حرکت می کند.وحشت زده از جا پرید و به سوی ساحل رفت.درست در همین هنگام صدایی شنید:”چرا چنین شتابزده؟”او بی آنکه سر برگرداند از رودخانه گریخت و با سرعتی که ترس به او بخشیده بود به سوی جنگل رفت.شخصی نیرومندتر،اگر نه چابکتر و بادپا تر سر در پی او نهاد و او را دنبال کرد.آن موجود ناشناخته بانگ برداشت و از او خواست درنگ کند و بایستد.به او گفت که آلفئوس خدای رودخانه است و چون او را دوست می دارد او را دنبال می کند.امّا آن دختر چنین کسی را نمی خواست و فقط به یک چیز می اندیشید ،به گریختن.

آرِتوزا سرانجام خسته شده بود،از الهه اش یاری طلبید که البته پر بیهوده و بی ثمر نبود.آرتمیس او را به چشمه ای آب بدل کرد و در زمین شکافی پدید آورد که مانند دهلیز زیرزمینی از یونان تا سیسیل ادامه یافت.آنگاه آرتوزا در آن شکاف فرو رفت و در اورتیژیا سر در آورد،و آن جایی که چشمه وی می جوشی زمین مقدسی است که برای آرتمیس نیز گرامی است.

امّا با وجود این گفته اند که آلفئوس او را رها نکرد.داستان چنین است که آن خدا که خود را دوباره به رودخانه بدل کرده بود،در طول همان دهلیز به تعقیب وی پرداخت،به طوری که اکنون آب رودخانه با آب چشمه در هم می روند.می گویند که بعضی وقتها گلهای سرزمین یونان در اعماق آن می رویند و اگر کسی فنجانی چوبی را در یونان در رودخانه آلفئوس بیندازد در چاه آرِتوزا در سیسیل بالا می آید:

آلفئوس با آب خود از ژرف ترین قسمت زمین می گذرد

و با هدیه زناشویی،گلها و برگهای زیبا،به سوی

آرِتوزا رهسپار می شود.

خدای عشق آن پسرک شیطان،آموزگار

شیوه های شگفت انگیزی است

و با آن افسون جادویی اش به رودخانه آموخت غوطه ور شود.

دوستای عزیز اگه خواستین چرندیاتمو کپی کنین هیچ مشکلی نیست فقط بگین مال کیه، مرسی
(جمال نظری - آرتوزا اورتیژیا)

امکانات وب

حامل