تبلیغات
Artoza
قالب وبلاگ
Artoza
 
و امروز باید نوشت، نباید فک کنی چی میخای بنویسی فقط بنویس خودمون میفهمیم چی میگذره، از این زمونه نوشتن دیگه هنری نیست که عزیز من، تا دلت بخواد دغدغه و فکر و ذکر هست دیگه، قبلنا همه میگفتن عشق و اینا، حالاشده کشک واینا، دمه ماها گرم که خوب و بد روزگارو ادعا میکنیم چشیدیم ولی ای آقا هرچی فک میکنم خوباشو یادم نمیاد، توام فک کن ببین خوبی بود اصلا، به قول یارو گفتنی اینجا فعلا نفس میکشیم، زندگی که تعطیل، آقا این حرفا چیه شما هدف داشته باش و برنامه بقیش درسته، آخه عمو جانی که اینو در گوش من میخونی پس کو این هدف که نمیرسیم بهش.

چی بنویسم که حال کنی بخونی تو اینهمه امواج و تشعشعات و چرندیات اطرافت، میدونم دیگه با این چیزا حال نمیکنی، بابا فیس پوک هست دیگه وبلاگت چی چیه! آره خوب راست میگی، عجیب حال نداریم یه متنو بخونیما، الان 4تا عکس میذاشتم با سوژه خنده بیشتر طرفدار داشت ولی خوب حداقل چرند نوشتنو به الاف تو نت گشتن ترجی میدم.

روزی چند خط از زندگی و آدما و اینور اونورا و... حال کردی سر بزن و بنویس توام، به قول پسرخاله میه چیه چرند دیگه ولی میدونم هضمش واسه امثال نسل 60 خیلی آسونتره تا نوشته های قلمبه سلمبه.

[ یکشنبه 5 شهریور 1391 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


در اورتیژیا،در جزیره ای که بخشی از سیراکوز یعنی بزرگترین شهر سیسیل را تشکیل می دهد،چشمه ای مقدّس قرار دارد که آن را آرِتوزا می نامند.گرچه زمانی آرِتوزا نه چشمه یا رودخانه بود و نه یک پری آب زی،بلکه زن شکارچی جوان و زیبارویی بود از پیروان آرتمیس.این زن هم مانند بانویش آرتمیس هیچ علاقه ای به مردان نشان نمی داد،و نیز مثل او به شکار و به‌آزاد و رها گشتن در جنگلها و بیشه زارها دلبسته بود.

یک روز که از دنبال کردن شکار خسته و عرق ریزان بود به رودخانه ای رسید که آبی زلال چون بلور داشت و درختان بید نقره ای بی شماری بر آن سایه افکنده بودند.برای آب تنی جایی از این بهتر دیده نمی شد.آرِتوزا لباس از تن بیرون آورد و به درون آب سر و دلپذیر شد.چند لحظه آسوده خاطر به هر سو شناکرد.اندکی بعد حس کرد گویی چیزی در آب زیر پایش حرکت می کند.وحشت زده از جا پرید و به سوی ساحل رفت.درست در همین هنگام صدایی شنید:”چرا چنین شتابزده؟”او بی آنکه سر برگرداند از رودخانه گریخت و با سرعتی که ترس به او بخشیده بود به سوی جنگل رفت.شخصی نیرومندتر،اگر نه چابکتر و بادپا تر سر در پی او نهاد و او را دنبال کرد.آن موجود ناشناخته بانگ برداشت و از او خواست درنگ کند و بایستد.به او گفت که آلفئوس خدای رودخانه است و چون او را دوست می دارد او را دنبال می کند.امّا آن دختر چنین کسی را نمی خواست و فقط به یک چیز می اندیشید ،به گریختن.

آرِتوزا سرانجام خسته شده بود،از الهه اش یاری طلبید که البته پر بیهوده و بی ثمر نبود.آرتمیس او را به چشمه ای آب بدل کرد و در زمین شکافی پدید آورد که مانند دهلیز زیرزمینی از یونان تا سیسیل ادامه یافت.آنگاه آرتوزا در آن شکاف فرو رفت و در اورتیژیا سر در آورد،و آن جایی که چشمه وی می جوشی زمین مقدسی است که برای آرتمیس نیز گرامی است.

امّا با وجود این گفته اند که آلفئوس او را رها نکرد.داستان چنین است که آن خدا که خود را دوباره به رودخانه بدل کرده بود،در طول همان دهلیز به تعقیب وی پرداخت،به طوری که اکنون آب رودخانه با آب چشمه در هم می روند.می گویند که بعضی وقتها گلهای سرزمین یونان در اعماق آن می رویند و اگر کسی فنجانی چوبی را در یونان در رودخانه آلفئوس بیندازد در چاه آرِتوزا در سیسیل بالا می آید:

آلفئوس با آب خود از ژرف ترین قسمت زمین می گذرد

و با هدیه زناشویی،گلها و برگهای زیبا،به سوی

آرِتوزا رهسپار می شود.

خدای عشق آن پسرک شیطان،آموزگار

شیوه های شگفت انگیزی است

و با آن افسون جادویی اش به رودخانه آموخت غوطه ور شود.

دوستای عزیز اگه خواستین چرندیاتمو کپی کنین هیچ مشکلی نیست فقط بگین مال کیه، مرسی
(جمال نظری - آرتوزا اورتیژیا)

امکانات وب

حامل