تبلیغات
Artoza
قالب وبلاگ
Artoza
 
ادعا میکنم آدممو پا به پای تو ای زمونه جلو می آم تا یه روزی که ازت جلو بزنم و اونروز دیگه هیچی نیست، آدمم و نقش پذیر، صورتم رو نبین که هزاران چهره در پشتش پنهان شده و تو ای آدمیزاد فک میکنی تو خودت زرنگی و نمیدونی که زرنگ نیستی و زنگی هستی، آره یه مار زنگیه خوش خط و خال که هی دور خودت میپیچیو هرروز خفه تر از دیروز، تا کجا میخوای بری با این عقلت که فک میکنی دلیل برتریت شده، دریغ از اینکه با همین تفنگ مرگبار که محکم فشار دادی روی مغزت واسه خودت یه تهدید جدی محسوب میشی، از دو سه متر رسیدی به یک و نیم و منم گمون کردم که کوتاه و کوچیک شدی، ولی افسوس که وقتی میبینمت هزاران متر تو مغزت جا دادی و نمی تونم پیش بینیت کنمو نگرانم از آیندت ... کمی ترمز کن اگه حال داشتی و کمتر بچسب به داشته های بی ارزشی که حاضری براش قید همه چیزو بزنی، یا حداقل وانمود کن که قید خیلی چیزارو نمیزنی و براشون یکم به اندازه ی یه سلام هنوز ارزش قائلی، فقط یه سلام کافیه ... .



آدمک آخر دنیاس بخند ... آدمک مرگ همین جاس بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی ... به خدا مثه تو تنهاس بخند

[ دوشنبه 6 شهریور 1391 ] [ 10:28 ب.ظ ] [ آرتوزا اورتیژیا ]
نظرات
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


در اورتیژیا،در جزیره ای که بخشی از سیراکوز یعنی بزرگترین شهر سیسیل را تشکیل می دهد،چشمه ای مقدّس قرار دارد که آن را آرِتوزا می نامند.گرچه زمانی آرِتوزا نه چشمه یا رودخانه بود و نه یک پری آب زی،بلکه زن شکارچی جوان و زیبارویی بود از پیروان آرتمیس.این زن هم مانند بانویش آرتمیس هیچ علاقه ای به مردان نشان نمی داد،و نیز مثل او به شکار و به‌آزاد و رها گشتن در جنگلها و بیشه زارها دلبسته بود.

یک روز که از دنبال کردن شکار خسته و عرق ریزان بود به رودخانه ای رسید که آبی زلال چون بلور داشت و درختان بید نقره ای بی شماری بر آن سایه افکنده بودند.برای آب تنی جایی از این بهتر دیده نمی شد.آرِتوزا لباس از تن بیرون آورد و به درون آب سر و دلپذیر شد.چند لحظه آسوده خاطر به هر سو شناکرد.اندکی بعد حس کرد گویی چیزی در آب زیر پایش حرکت می کند.وحشت زده از جا پرید و به سوی ساحل رفت.درست در همین هنگام صدایی شنید:”چرا چنین شتابزده؟”او بی آنکه سر برگرداند از رودخانه گریخت و با سرعتی که ترس به او بخشیده بود به سوی جنگل رفت.شخصی نیرومندتر،اگر نه چابکتر و بادپا تر سر در پی او نهاد و او را دنبال کرد.آن موجود ناشناخته بانگ برداشت و از او خواست درنگ کند و بایستد.به او گفت که آلفئوس خدای رودخانه است و چون او را دوست می دارد او را دنبال می کند.امّا آن دختر چنین کسی را نمی خواست و فقط به یک چیز می اندیشید ،به گریختن.

آرِتوزا سرانجام خسته شده بود،از الهه اش یاری طلبید که البته پر بیهوده و بی ثمر نبود.آرتمیس او را به چشمه ای آب بدل کرد و در زمین شکافی پدید آورد که مانند دهلیز زیرزمینی از یونان تا سیسیل ادامه یافت.آنگاه آرتوزا در آن شکاف فرو رفت و در اورتیژیا سر در آورد،و آن جایی که چشمه وی می جوشی زمین مقدسی است که برای آرتمیس نیز گرامی است.

امّا با وجود این گفته اند که آلفئوس او را رها نکرد.داستان چنین است که آن خدا که خود را دوباره به رودخانه بدل کرده بود،در طول همان دهلیز به تعقیب وی پرداخت،به طوری که اکنون آب رودخانه با آب چشمه در هم می روند.می گویند که بعضی وقتها گلهای سرزمین یونان در اعماق آن می رویند و اگر کسی فنجانی چوبی را در یونان در رودخانه آلفئوس بیندازد در چاه آرِتوزا در سیسیل بالا می آید:

آلفئوس با آب خود از ژرف ترین قسمت زمین می گذرد

و با هدیه زناشویی،گلها و برگهای زیبا،به سوی

آرِتوزا رهسپار می شود.

خدای عشق آن پسرک شیطان،آموزگار

شیوه های شگفت انگیزی است

و با آن افسون جادویی اش به رودخانه آموخت غوطه ور شود.

دوستای عزیز اگه خواستین چرندیاتمو کپی کنین هیچ مشکلی نیست فقط بگین مال کیه، مرسی
(جمال نظری - آرتوزا اورتیژیا)

امکانات وب

حامل